|
حضرت امیر المونین علی علیه السلام : فرزندم! تو از خزائن رحمت خدا، چیزهایی خواستی که هیچ کس جز او توانایی بخشیدن آنها را ندارد، همچون طول عمر ، تندرستی و فراوانی روزی، و خدا کلید خزائن خویش را در دست تو نهاد ، زیرا که اذن داد تا هر چه می خواهی از او بخواهی و تو هر وقت بخواهی می توانی درهای نعمت او را با دعا بگشایی ، و سیلاب رحمت او را بر خویشتن فرو ریزی، چون چنین است مبادا دیرکرد اجابت، تو را نا امید سازد، که بخشش به اندازه ی نیت است. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 11:37 توسط آسمان |
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 20:35 توسط آسمان |
شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود: صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه …………………………….. ۵ دلار مراقبت از برادر کوچکم……………………………….. ۲ دلار نمره ریاضی خوبی که گرفتم ………………………. ۳ دلار بیرون بردن زباله ……………………………………… ۱ دلار جمع بدهی شما به من :…………………………. ۱۱ دلار مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت: بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی………………………………………………… هیچ بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم………………………………… هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی………………………… هیچ بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت…………………………………………………… هیچ و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو ……………. هیچ است. وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت: مامان … دوستت دارم ، آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 11:35 توسط آسمان |
خبرگزاري ابنا: + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 19:2 توسط آسمان |
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد: «ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين» به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد:«ببخشين خانم!شما پولدارين ؟» «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 11:30 توسط آسمان |
سالها پيش از اين يك كمي خاك عرفان نظرآهاری + نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 12:4 توسط آسمان |
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت: خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است. خداوند درخواست فرشته را پذیرفت. فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید. خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است. فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد. فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را. فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت. + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 12:48 توسط آسمان |
واین آغاز انسان بود. از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه... و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد. خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.
عرفان نظرآهاری + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 8:12 توسط آسمان |
سلام به همه دوستای خوبم ممنون از ابراز همدردی همگی و این همه مهربانی امیدوارم خداوند پاسخ محبت همه شما عزیزان را بدهد. + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 8:8 توسط آسمان |
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 12:13 توسط آسمان |
|
| ||||||